داغ شدن با ران‌های زن عمو

داستانی که اینجا مینویسم کاملا واقعیه و برای خودم اتفاق افتاده. اول خودمو معرفی میکنم.شایان ۱۹ ساله از کرج.چرا دروغ بگم فوت فتیش هستم ولی تاحالا تجربه پرستش پاهای یک زنو نداشتم که تو این داستان بهش رسیدم.

داستان از اونجا شروع میشه که من بعد از اومدن نتایج کنکور رشته و دانشگاهی بهتر ازعمران تو دانشگاه ازاد رشت پیدا نکردمو از کرج اومدم رشت.ولی خب به یه خونه نیاز داشتم.چون فقط عموم اونجا زندگی میکنه مجبور بودم یه مدت برم خونه اونا تا بعدش یه خونه واسه خودم کرایه کنم.دوس نداشتم سربار مردم باشم ولی خب چاره ای نبود. دانشگاه که شروع شد یه دو سه هفته ای بود که خونه عموم اینا بودم که بابام زنگ زد و گفت که بیشتر از این نمیشه خونه مردم باشی. قرار بود بیاد که یه خونه کرایه کنمو یه جورایی مستقل بشم. بابام اومد با عموم رفتیم دنبال خونه ولی نزدیکای دانشگاه خونه خوب گیر نمیومد خیلی گرون بودنو منم که سر کار نمیرفتم یا اگرم گیر میومد به مجرد نمیدادن.خلاصه بعد از یک روز دنبال خونه گشتن بابام قرار بود که برگرده کرج سرکار.شب بود خونه عموم که بحث سر خونه پیدا کردن بود که عموم گفت شایانم از ماست اینجام خونه خودشه.میتونه تا هر وقت که خواست اینجا بمونه.بابام اولش قبول نکرد ولی بعدش مجبور شد که قبول کنه.اخر شب بابام به عموم گفت که ماهی ۱۰۰ تومن بهش بده تا یه اتاقشو یه جورایی واسم کرایه کنه.عمومم که اولش قبول نمیکرد ولی با اصرار بابام قبول کرد که از بابام پول رو بگیره. صبح که از خواب بیدار شدم بابام رفته بود.با زن عموم مشغول خالی کردن یکی از اتاقاشون شدیم.این زن عموم ۲۹ سالشه.قد نسبتا بلند سفید خوش هیکل و اکثرا به دست و پاش ناخن مصنوعی و لاک رنگ بنفش میزد که فوق العاده بود.تو خونه هم که همیشه صندل میپوشید.یکی از بهترین پاهایی که تو عمرم دیده بودم.خوش تراش و قابل پرستش.توی شهر یه مغازه کفش فروشی داشتو طبیعی بود که کفش و صندل توی جاکفشی شون زیاد بود.یه پسر ۵ ساله هم داشتن.خب نزدیک سه چهار ساعت خونه نبود و من شدم مراقب پسرشون البته واسه مغازه فروشنده داشت و همیشه نمیرفت مغازه.همه چی داشت خوب پیش میرفت که یه روز ساعت نزدیکای ۲ بود.زن عموم هنوز نیومده بود.پسرش داشت ورجه وورجه میکرد یه یهو رفت و خورد به میز تلویزیون.طبقه پایین میز یه بشقاب روی پایه بود.از این قدیمیا که دورش ایه قرانی نوشته بود .رفت خورد بهش.این بشقابه افتاد رو سرامیک و شکست.خودش از ترس رفت تو اتاقش قایم شد.تا خواستم برم جارو بیارم که تمیزش کنم در خونه باز شد.زن عموم بود خیلی هم عصبانی بود.اومد تو سلام کردم جوابمو نداد.گفت اون چیه ریخته رو زمین.گفتم همون بشقاب ست که اون پایین بود.گفت کار توئه؟گفتم نه.تا گفتم نه یه کشیده محکم زد تو گوشم.گفتم زن عمو چرا میزنی؟گفت گوه میخوری دروغ میگی.گفتم دروغ نگفتم کار من نبود.دوباره شروع کرد به چک زدن.همینجوری پشت سر هم میزد.نمیتونستم کاری کنم.چون خونه شون مهمون بودم.خیلی هم بهش احترام میزاشتم.گفت توی حرومزاده نمیدونستی اون یادگاری مادرم بود.تا حالا اینقد بد دهن ندیده بودمش.گفتم کار پسرته.اون زد شکوند.رفت دنبال پسرش.گفت باراد جان مامان تو اون بشقاب رو شکوندی؟پسرش از ترس نمیتونست بگه اره.گفت نه شایان شیکست.دوباره برگشت سمت من.گفت نکنه این بچه م داره دروغ میگه.شروع کرد به فحش دادن.منم قسم و ایه که کار من نبوده.باور نمیکرد.گفت ثابت کن.ولی نمیتونستم ثابت کنم.دوباره شروع کرد به زدن من.با دست و پاش میزد تو سر و کله و شکمو هرجایی که میشد.همونجوری هم فحش میداد بهم. هیچ دفاعی نداشتم.من که تا حالا اینجوری باهام برخورد نشده بود.شروع کردم به گریه کردن.هی قسم میخوردم که کار من نیست.ولی باور نمیکرد.رفت نشست روی مبل.گفت من خرم که هر کسکش بچه ای رو راه میدم خونمون.منم که همونجوری گریه میکردم یه دفعه رفتم افتادم به پاش.گفتم به خدا کار من نیست زن عمو.اخه برای چی باید یادگاری مادرتو بشکونم.دیدم اصن نگاه به من نمیکنه همونجوری زیرلب بهم بد و بیراه میگفت.گفت از خونه من گمشو برو بیرون.دیگه نمیخام اون ریخت مسخرتو ببینم.بلند شد گردنمو گرفت منو برد نزدیک در خونه.زورشم زیاد بود اصن بهش نمیومد.دیدم هیچ چاره ای نیست.رفتمو لبمو گذاشتم رو پاهاش.شروع کردم به بوسیدن پاهاش.التماس میکردم که تو رو خدا اینکارو نکن.قبول نمیکرد.یه لحظه فک کردم که حالا اگرم منو بندازه بیرون.عموم که نمیزاره شب تو خیابون بمونم.حداقل بزار از بوسیدن اون پاهای خوشگلش لذت ببرم.بوسیدن پاهاشو ادامه دادم.یه جوری تعجب کرده بود.گفت چه گهی داری میخوری.گفتم به خاطر کاری که نکردم دارم معذرت خواهی میکنم.گفت چرت و پرت نگو گمشو برو بیرون.منم از خونه زدم بیرون.ساعت ۲.۳۰ بود.حداقل باید تا ساعت پنج شیش بیرون میموندم تا عموم بیاد.رفتم تو پارک نشستم و با خودم فکر میکردم که چرا اینجوری شد.ساعت ۷ عموم زنگ زد گفت کجایی بیا خونه.تو مسیر خونه بودم.مطمئن بودم الان زن عموم هزار تا حرف دیگه تحویل عموم داده.رسیدم پشت در.عموم در و باز کرد.رفتم تو و نشستم.عموم اومد پیشم گفت چی شده.گفتم از زنت بپرس.گفت پرسیدم.حالا گیرم که تو نشکسته بودی باید زن عموتو هل بدی تو دیوار؟من که روحمم خبردار نبود.یه نگاه به زن عموم انداختم.فهمیدم تو بد مخمصه ای گیر افتادم.عموم همونجوری داشت ادامه میداد که زن عموت واست زحمت میکشه از تو بزرگتره باید احترامشو نگه داری.باور نمیکردم که چه حرفایی پشت سرم زده.رفتم جلو زن عموم.گفتم شما واسه من خیلی زحمت کشیدی من واقعا اشتباه کردم که به شما بی احترامی کردم.زانو زدم جلوش هر پاشو یه بار بوسیدم و اخرش گفتم امیدوارم که منو بخشیده باشین.رفتم تو اتاق.یه کم با کتابام ور رفتم.هیچی نمیتونستم بخونم.فقط خوشحال بودم که به پاهای زن عموم رسیده بودم.حسابی بوسشون کرده بودم.اون شب شامم نخوردم و فقط به فکر پاهای زن عمو بودم.فردا صب بلند شدم.زن عموم طبق معمول صندل پوشیده بود و یه پاشو گذاشته بود رو اون یکی داشت تلویزیون میدید.بهش سلام کردمو این دفعه جواب داد.صبحانه رو خوردم.گفت شایان یه لحظه بیا اینجا.رفتم جلوش رو مبل نشستم.گفت واسه چی دیروز اینقد پاهامو میبوسیدی.موندم چی بگم.گفتم به خاطر معذرت خواهی از شما.گفت تو که میگفتی کار من نبوده.میتونستی سر حرفت وایسی.چرا اینکارو کردی؟هی مِن و مِن کردم و نمیدونستم چی بگم.گفتم زن عمو بی خیال شو.یه چیزی بود تموم شد.گفت باید بگی وگرنه امروزم یه برنامه جدید واست دارم.فهمیدم که فهمیده کار پسرش بوده.گفتم فهمیدی کار باراد بوده؟گفت دیروز اومد بهم گفت.دیگه دستم داشت رو میشد.بالاخره باید این حسو به یه نفر میگفتم و امتحانش میکردم.گفتم من به پای خانوما علاقه دارم.گفت یعنی چی؟نمیدونستم چجوری بهش بگم.یادم افتاد تو گوشیم چن تا فیلم میسترس و اسلیو دارم.گفتم اینارو ببین متوجه میشی یعنی چی.نگاه کردن فیلما نزدیک یه ساعت طول کشید.خیلی تعجب کرده بود.نمیدونست چیکار باید بکنه.گفت خب حالا که چی.نکنه میخای این کارارو روی پای من انجام بدی؟گفتم بدمم نمیاد.یه لحظه مکث کرد.نمیدونست بهم اجازه بده که پاهاشو لیس بزنم یا نه.یه دفعه گفت خب شروع کن ببینم چیکار میکنی.باورم نمیشد دارم به ارزوم میرسم.اون پاهای خوشگل و لاک زدش توی اون صندلای مشکی خودشم که خیلی خوشگل بود.واقعا یه میسترس واقعی بود اما خودش خبر نداشت.بوسیدن پاهاشو شروع کردم.هر جایی که فکرشو بکنید بوسیدم.گفتم زن عمو ممنونم ازت که گذاشتی پاهاتو ببوسم.گفت زر نزن ادامه بده تازه داره خوشم میاد.گفتم اجازه هست صندلاتونو دربیارم کف پاهاتونم ببوسم سرورم؟خندید گفت اروم درشون بیار.صندلاشو دراوردم خوابیدم زیر پاهاش.پاهاشو گذاشت رو صورتم.واقعا چه پاهایی بود.یه چن تا بوس اروم گذاشتم کف پاهاش.گفتم پاهاتون یه کم کثیفه بهتره تمیزشون کنم.گفت اره کثیفن.چن روزه که نشستمشون. شروع کردم به لیس زدن کف پاش.وای که چه مزه خوبی داشتن.تا حالا هیچ چیز به اون خوشمزگی نخورده بودم.کف پاش صورتی بود البته تمیز بودن الکی گفتم کثیفن که کف پاشو لیس بزنم.همه جای پاشو لیس زدم. از پاشنه پاش گرفته تا لای انگشتاش.داشتم از خوشحالی میمردم.داشتم پاهای همون زن عمومو لیس میزدم که هیچوقت فکر پرستش پاهاش از ذهنم نمیرفت بیرون. خلاصه انقد کف هر دوپاشو با زبونم سابیدم که برق میزد کف پاش.بعد از نزدیک یه ساعت گفت بسه دیگه پاهام لاغر شد از بس مث قحطی زده ها لیس زدی.خندیدم و گفتم اخی ببخشید معذرت میخام اخه تا حالا افتخار لیس زدن همچین پاهای خوشگلی رو نداشتم. بعد از دو تا بوس اروم کف پاش.پاشو گذاشت روی میز گفت حالا پاهامو خشک کن میخام برم ناهار درست کنم.گفتم چشم سرورم.سرمو گذاشتم روی میز.خودش پاهاشو کرد لای موهام تا خشک شد. بعدش صندل ها شو دونه دونه بوسیدمو اروم پاش کردم.بلند شد که بره تو اشپزخونه. جلوی راهشو گرفتم.گفتم زن عمو ممنونم که منو درک کردی و گذاشتی پاهاتو لیس بزنم. هیچوقت این لطفتو یادم نمیره.بعدشم دستاشو گرفتمو بوسیدمشون.گفت قابلی نداشت. تازه اینم اخرین باری نبود که پاهامو لیس میزنی.از این به بعد برنامه هر روزت همینه.بلند شدم رفتم تو دستشویی و با اون اتفاقاتی که افتاده بود خودمو حسابی تخلیه کردم.

مادر زن حشری

اسم من سعیده و اسم نامزدم شبنم و اسم مادرخانمم سیما عه. من 24 سالمه و شبنم 19 و سیما هم 40 سالشه.
حدود سه ماهه که نامزد کردیم.
خونه ما تهرانه و خونه پدری نامزدم لاهیجانه. من واسه دیدن نامزدم میرم لاهیجان و حداقل یه هفته خونه پدرخانمم میمونم.
نامزدم یه خواهر داره که 5 سال ازش کوچکتره و یه برادر داره که 5 سالشه. پدرخانمم صبا میره سر کار و شبا برمیگرده خونه. شبا من و نامزدم تو اتاق خواب میخوابیم و پدر خانم و مادرخانمم تو اتاق خواب طبقه بالا میخوابن.
سیما هیکل تپل و میزونی داره و تو خونه با تاپ و شلوارک میگرده.
این قضیه مربوط میشه به دو ماه پیش. وقتی که برای اولین بار رفته بودم خونه نامزدم. ساعت 4 عصر رسیدم خونه پدرخانمم. اون موقع خیلی موذب بودم. نامزدم بهم گفت که برم دوش بگیرم. آب حموم خونه پدرخانمم مشکل داره و فقط مادرخانمم و پدرخانمم از را انداختنش سر در میارن. یادم میاد لباسامو درآوردم و فقط شرت تنم بود و رفتم داخل حموم. آبو که باز کردم دیدم آب حموم قطعه. به نامزدم گفتم آب حموم قطعه و نامزدم هم گفت که سر درنمیاره و باید سیماجون بیاد آبگرمکن و شیرای حموم رو چک کنه تا آب بیاد. حموم خونه پدرخانمم طبقه بالا بغل اتاق خوابه. شبنم گفت که من میرم پایین و مامانم خودش درس میکنه. سیما آبگرمکنو درس کرد و گفت که باید بیام داخل حموم و شیرای آب گرم و سردو میزون کنم تا آبگرمکن روشن بمونه. همین که سیماجوووون اینو گفت کیرم شق شد. دیدم سیما جون با تاپ مشکی و شلوارک قرمز اومد داخل حموم. همین که اومد داخل چشام خیره شد به سینه هاش که انقد بزرگ و تپل بود که نصفش از بالای تاپ زده بود بیرون. کیرم با دیدن سینه های تپلش سیخ سیخ شد. من خودمو کشیدم سمت در حموم تا سیما کارشو تموم کنه. سیما جون روشو برگردوند و کونشو واسه من به نمایش گذاشت و به من گفت که عزیزم الان درستش میکنم. منم همه چیو از فراموش کرده بودم و فقط کون تپل سیماجوووووووووونو نگا میکردم که از بس که تپل بود داشت شلوارک سیما جونو پاره میکرد. کیییرم داشت شرتمو پاره میکرد. سیما جون شیرای آبو میزون کرد و همین که برگشت به من بگه درستش کرده چشش افتاد به کیرم که داشت سیما جونو صدا میزد. چشای سیما برق زد و سیما جون آروم آروم داشت از حموم خارج میشد. دوشمو گرفتم و اومدم بیرون. با شبنم و خواهرش رفتیم بیرون و چرخیدیم. اون شب فقط به بدن سکسی سیماجووووووون نگا میکردم که جلوی من راس و خم میشد. اون شب چون اولین شبی بود که من و شبنم پیش هم میخوابیدیم، هیچ کاری نکردیم. اون شب همه فکرم پیش سیما جون بود.
من عادت دارم هر صبح دوش بگیرم. شبنم و خواهرش نزدیکای ظهر از خواب بیدار میشن. و پدرخانممم ساعت هفت صبح از خونه میزنه بیرون. صبح ساعت هشت بیدار شدم و پاشدم برم حموم. لباسامو درآوردم و رفتم داخل حموم. شیر آب گرمو باز کردم و دیدم طبق معمول آب گرم حموم قطعه. آروم سیما جونو صدا زدم طوری که شبنم و خواهرش بیدار نشن. رفتم داخل حموم و منتظر شدم تا سیما جوووووون و تاپ مشکیش و شلوارک قرمز تنگش بیاد داخل حموم و بدنشو دید بزنم و بعد رفتنش جق بزنم.
تو همین فکر بودم که متوجه شدم سیما داره میاد که یهویه صحنه ای اومد جلو چشمم که غافلگیر شدم. دیدم سیما جووووون با سوتین مشکی و شرت قرمزش اومد داخل حموم. قلبم داشت از سینم میزد بیرون. سیما جون گفت یکم طول میکشه درستش کنم و منم گفتم همینجا منتظر میمونم. سیماجوووووووون رفت سمت شیر آب و کارشو شرو کرد. کیرد داشت از شرتم میزد بیرون. قلبم داشت منفجر میشد. سیما گفت سعیدجون تو باید با خونواده ما کاملا آشنا شی. تو خونواده ما همه باهم راحتن. توام باید با ما راحت باشی و از من خجالت نکشی. منم فقط حرفاشو تایید میکردم. سیما جون شیر آبو باز کرده بود و داشت وسایلارو از کف حموم جمع میکرد. آب کیرم شرتمو خیس خیس کرده بود. سیماجون همین که برگشت سمت من کیر شق شدمو دید که داشت با حرکتاش شرتمو میکشید پایین. چشاش برق زد و روشو برگردوند و هیچی نگفت. دولا شده بود و داشت حمومو مرتب میکرد و تو این حین داشت کونشو آروم حرکت میداد. انگار کونش داشت باهام حرف میزد و یه کیر گنده میخواست. به خودم جرات دادم و آروم آروم جلو رفتم. همین که داشتم بهش میگفتم سیما جون بذار منم کمکت کنم کیرمو طوری به کونش چسبوندم که فک کنه تصادفی بوده. از استرس داشتم میمردم. میترسیدم به شبنم یا شوهرش بگه. دوباره اومدم عقب و ازش فاصله گرفتم. سیما جون گفت لازم نیست و خودم جمعشون میکنم. دوباره جلو رفتم و چسبیدم بهش. خیسی شرتمو که چسبیده بود بهش احساس میکرد. کونشو چند بار رو کیرم بالا پایین کرد و دوباره جدا شدم. بهش گفتم سیماجووووووون خیلی طول میکشه تا آب گرم بیاد، گفت عجله نکن درستش میکنم. این بار دیگه هیچ چیزی رو کف حموم نمونده بود ولی سیما باز دولا شد. به خودم جرات دادم و رفتم جلو و این بار کیرمو آروم از شرتمو درآوردم و و سرشو کردم لای پاهاش و کیرمو دادم جلو. دیدم خودش داره عقب جلو میکنه. تو همون حال که کیرم لای پاهاش بود، راست شد و گفت آب گرم درس شده و میتونم دوش بگیرم. چسبیدم بهش و دستامو بردم رو سینه هاش و هرچی زور داشتم چسبوندمش به خودم. آه ه ه ه ه ه کشید و گفت عزیییییزم دلت میخوااااااد. گفتم کیرم یه شبه که به خاطر تو نخوابیده سیما جوووووووون. دوش آبو باز کرد و آب هردومونو خیس کرد. وقتی آب از لای پاهاش رد شد و اومد رو کیرم هوسم زد بالا. وقتی که آب رو شرتش میریخت شرتش بیشتر میچسبید به کونش و هوسیتر میشدم. دوش آبو بست و دستاشو آورد پشتش و انداخت دور گردنم. سرمو بردم جلو و چسبوندم به صورتش. اونم فهمید و سرشو برگردوند و لباشو داد به من. این صحنه اصلا یادم نمیره. چشام تو چشاش بود. لباشو با تمام وجود میخوردم و کیرمو وسط پاهاش عقب جلو میکردم. چشاشو بست و گفت ادامه بده سعیییییییید. حدود یه دیقه این کارو ادامه دادم و فهمیدم که شهوتش زده بالا. اصلا تو خودش نبود. گفت سعید بشین میخوام کیرمو قورت بدم. شورتمو کامل درآوردم و نشستم و تکیه دادم به دیوار. اومد نشست و کیرمو کرد تو دهنش. معلوم بود که این کاره بود. کونوش قمبل کرده بود و با یه دستش کیرمو گرفته بود و تو چشامو نگا میکرد. همین که دهنشو آورد جلو و کیرمو کرد تو دهنش آه ه ه ه کشیدم و فهمید چقد هوسیم کرده. تو چشام نگا کرد و با تمام وجود شرو کرد به خوردن کیرم. نمیخواستم چشامو ببندم. میخواستم به سیمای خودم نگا کنم. سیمایی که دیشب به خاطرش نتونستم بخوابم الان داشتم با دل و جون کیرمو میخورد. تف میزد رو کیرم و میمالید و دوباره میلیسید.
چند دیقه بعد بلند شد و حین اینکه تو چشای من زل زده بود سوتین و شرتشو درآورد. وااااااااااای نمیدونستم کجا رو نگا کنم. سینه های سفید و تپلش یا کس گندش. فقط میخواستم نگاش کنم. رو کف حموم دراز کشید و گفت کسم در اختیار تووه، هرکاری میخوای باهاش بکن. رفتم جلو و سرمو بردم وسط پاهاش و شرو کردم به لیسیدن. تن تن چوچولشو با لبام میگرفتم و میکشیدم و ول میکردم. با این کار آه ه ه ه ه میکشید و میگفت دوباره. بعدش تف کردم رو کسش و همه کسشو گرفتم تو دهنش و داشتم کسشو میمکیدم.
کفت سعید طاقت ندارم بلند شو و بیا روم. منم از خدا خواسته تف کردم رو کیرم و رفتم روش. دستامو انداختم دور گردنش طوری که سینه هام به سینه هاش نچسبه و وزنم روش نیفته. بهش گفتم کیرم مال تووووه. دوس داری بذا تو کست یام تو کونت. چشامو بستم. کیرمو با دستش گرفت و گفت حالا فشار بده توووووووو سعیییییییید مننننننننننن. فشار دادم تو و دیدم کیرم از حرارت سوراخش داره میسوزه. فهمیدم کرده تو کسش. گفت وزنتو بنداز روم و کیرتو بذار تو بمونه. همین کارو کردم و لبامو گذاشتم رو لباش و چشامونو بستیم. چند لحظه بعد دوباره دستامو بردم دور گردنشو آروم شرو کردم به تلمبه زدن. با تلمبه های من صدای سیما جوووووون بلند شد. چند دیقه تلمبه زدم و دوباره افتادم روش. دوتامونم پاشدیم و یکم آب گرم گرمو باز کرد. بخار کل حمومو گرفته بود. این دفه من رو کف حموم دراز کشیدم و بهش گفتم روم دراز بکشه. کف دستمو بردم جلو تا تو دستم تف کنه و بزنم به کیرم. اما فک کرد میخوام انگشتامو بمکه. داشت انگشتامو میمکید. مست و مست شده بود. بهش گفتم تف کن تو دستم. تف کرد و مالیدم به کیرم. با دستش کیرمو گرفت و کرد تو کسش. این دفه اون بود که داشت عقب جلو میکرد. حین تلمبه زدنا یه لحظه کیرم از کسش دراومد، باور نمیکردم که این کیر کیر من باشه. سایزش دو برابر شده بود. حین تلمبه ها دیدم صداش داره درمیاد. سرعتشو بیشتر کرد و یه دفه ای یه آه بلندی کشید و فهمیدم ارضا شده. ازش لب گرفتم و بلند شدم و تکیه دادم به دیوار و گفتم بشین روش. لبخند زد و گفت چششششششششم سعییییییییید من. اومد رو پاهام نشست و اول لباشو گذاشت رو لبام و تو این حین من از باسنش گرفتم و راهنماییش کردم که بشینه رو کیرم. داشت تند تند بالا و پایین میکرد و آه و آه میکرد. دوباره بعد چند دیقه تلمبه زدن یه آه ه ه ه ه ه بلند کشید و ارضا شد. بهش گفتم این دفه نوبت منه. رو کف حموم دراز کشید. پاهاشو انداختم رو شونه هام و این دفه تف کردم رو کیرم و کردم تو کونش. گفت سعید کیرت کونمو جر میده آرومتر بکن. با این حرفش هوسی شدم و کیرمو کردم تو. همینطوری داشتم تلمبه میزدم و اون میگفت سعید بکن. سعید من جرم بده. کیرم داغ شد و آبمو اومد. آبمو ریختم تو کونش و همونطوری روش دراز کشیدم. از هم لب گرفتیم و بلند شدیم. دوش آبو باز کرد و باهم حموم کردیم و از حموم دراومدیم. میگفت تو سعید منی. باید همیشه مال من باشی. بعد حموم صبونه خوردیم و دوباره رفتیم تو اتاقامون. از اون قضیه به بعد سیما جون و من کلی باهم حال میکنیم. بعضی وقتا تو حمومشون؛ بعضی وقتام تو اتاق خواب سیماجوووووون.

حرف‌های سکسی‌ تو تلگرام با خاله

این داستان مربوط به من و خاله سپیده ست. من اسمم احسانه. ۲۴ سالمه. با یه هیکل معمولی و البته یکم تپل و قد نسبتا بلند و خالمم سنش ۳۵ و نه چاق نه لاغر.یعنی یکم توپر.البته سفید با سینه های سایز ۷۵ و هیکلش دقیقا همونیه که من دوس دارم.
خالم حدودا ۸ سال پیش شوهرش رو تو تصادف از دست داد و از ازدواجش یه پسر داره که الان چهارم ابتداییه و با اون یه خیابون پایین تر از ما زندگی میکنن.
خالم زن نسبتا مذهبیه که نماز روزه هاش ترک نمیشه و اصلا دنبال این جور مسایل نبود و همیشه سرش تو کار خودش بود.منم تا این سن دوس دختر داشتم اما تابحال سکس رو تجربه نکردم به جز دو سری که با دوس دخترم تو خونه تنها شدیم اما چون دختر بود کار خاصی نتونستیم کنیم.
ماجرای من از جایی شروع شد که کم کم به خاله سپیده حس پیدا کردم. همیشه لباس پوشیده میپوشید اما خب یه موقع هایی که خم میشد از زمین چیزی برداره میتونستم چاک سینش رو ببینم. خییییییلی سفیده بدنش و واقعا کیر آدمو راست میکنه.البته تا متوجه باز شدن یقش میشد اونو میپوشوند.منم از هر فرصتی واسه دید زدنش استفاده میکردم.
گذشت تا حدود دوسال پیش که تلگرام اومد و کم کم همه رو گوشیشون نصب کردن. خالمم نصب کرد.اما خب سر در نمیاورد ازش.الانم سر در نمیاره.و هر سری میبینه ازم سوال میکنه که این چیه و اون چیه.
یه روز به سرم زد با یه اکانت دیگه امتحانش کنم و باهاش طرح دوستی بریزم.اما چون میدونستم جواب نمیده بیخیال شدم تا اینکه تصمیم گرفتم یه اکانت به اسم پیج مشکلات جنسی بسازم و بهش یه متنی رو بفرستم.
این کار رو کردم و یه عکس پزشکی هم گذاشتم رو پروفایلم و یه متن خیلی رسمی تایپ کردم و براش فرستادم متنم اینجوری بود که (به سامانه ی مشکلات جنسی خوش آمدید.کد کاربری شما:۱۲۸۶۹ از این پس میتوانید تمام مشکلات جنسی خود را با ما در میان بگذارید و پاسخ خود را از پزشکان مطرح ایران به رایگان دریافت کنید.)اینو براش فرستادم که یهو دیدم نوشت سلام.خسته نباشید.من خونریزی دارم و دوسه روزه باید قطع میشد اما نشد و…
یکم بعد جواب دادم:کاربر گرامی سوال شما به دکتر فلانی متخصص زنان ارجاع داده شد. یه ربع بعد از اینترنت جوابش رو پیدا کردم و نوشتم دکتر فلانی پاسخ میدهد:و جواب سوالش رو فرستادم
اینجوری بود که خاله سپیده به سامانه اعتماد کرد.غافل از اینکه تموم این مدت داشت با من چت میکرد..
هر از گاهی براش مطالب پزشکی میفرستادم تا اعتمادش بیشتر جلب شه.اون فکر میکرد که مثلا این پیام ها به صورت اتوماتیک داره براش ارسال میشه.
یه سری به سرم زد براش عکس سکسی بفرستم.قبلش زدم:کاربران گرامی اگر مایلید برای ارتقا سطح کیفیت روابط جنسی خود،عکس های تحریک کننده دریافت کنید،عدد ۱ رو ارسال کنید.که دیدم ۱ رو فرستاد.منم براش کلی عکس فرستادم.دیدم خالم نوشت بازم عکس میخوام.
زدم پیام نامفهوم بود جهت ارتباط با اپراتور عدد ۵۰۰ رو ارسال کنید ۵۰۰ رو فرستاد زدم اپراتور خانوم زمانی پاسخ میدهد.بهش سلام دادم و اونم سلام داد و گفتم امرتون؟گفت بازم عکس میخوام.براش کلی عکس فرستادم و اونم نگاه میکرد و دیوانه وار میگفت بازم میخوام!!معلوم بود حسابی تحریک شده.
منم براش میفرستادم.کم کم بحث رو بازتر کردم.یهو دیدم انگار سرد شده.فهمیدم که احتمالا خودارضایی کرده.بماند که تموم این مدت منم راست کرده بودم و اصلا باور نمیکردم خاله سپیدس که داره این حرفارو میزنه.
برگشت بهم گفت سامانه ی شما واسه کسایی خوبه که زن و شوهرن.نه واسه من که تنهام.
بهش گفتم اگه مایلی میتونم ارجاع بدم به یه آقا که باهاش سکس چت کنی.گفت یعنی چی؟؟گفتم یعنی با همدیگه حرف های تحریک کننده بزنید و به اصطلاح حال کنید.جواب داد که دوس دارم امتحان کنم.منم زدم خوش بگذره.
براش فرستادم به کاربر شماره ی ۴۰۹۰۳۳ متصل میشوید.
بعد زدم سلام.اسمت چیه چن سالته.الکی زد فلانی ام ۳۵ سالمه و اونم از من سوال کرد همین هارو.گفتم سایز سینت چنده گفت ۷۵ .کلی باهاش سکس چت کردم.واقعا باورش برام سخت بود که تونستم به هدفم برسم و دارم با خاله سپیده سکس چت میکنم و این حرفارو ازش میشنوم.
بهش گفتم مجردی یا متاهل؟گفت طلاق گرفتم.گفتم پس چجوری خودتو ارضا میکنی؟گفت هیچی.نه رابطه دارم نه خودارضایی.چون گناهه.
گفتم چرا به داداش یا خواهرزاده یا برادر زاده ی مجردت نمیگی باهات سکس کنه؟؟
گفت چی؟؟؟؟؟ نهههههه به هیچ وجه.گناهه.و از این حرفا.
گفتم چه گناهی؟هم تو لازم داری هم اونا.گفت آخه داداش مجرد که ندارم.اما خواهر زاده و برادر زاده مجرد دارم.اما هر چی باشه من خاله و عمه ی اونا ام.نمیشه که.گفتم چرا نشه.اونا از خداشونه.گفتم حالا خودت بیشتر دوس داری با کدومشون باشی؟؟گفت خب خواهر زادم.
واااای اینو که گفت کیرم مثل سنگ شد.منو میگفت.داشتم بال در میاوردم.گفتم پس برو بهش بگو.گفت روم نمیشه و اصلا نمیتونم این کارو کنم.گفتم دیوانه مستقیم نگو که.تو یه حرف بنداز مطمین باش اون خودش بهت پیشنهاد میده.گفت تو از کجا میدونی.گفتم ناسلامتی منم مثل اون پسرم هاااا.
بعد که دوباره شروع به سکس چت کردیم همش خاله صداش میکردم و اونم منو احسان جون صدا میکرد.غافل از اینکه واقعا داره با احسان سکس چت میکنه.
از فرداش براش داستان های سکس خاله خواهر زاده میفرستادم و فیلم و عکس هم براش فوروارد میکردم.
تا اینکه یکی دو روز بعد به سرم زد ازش عکس بخوام.
شب بود بهش گفتم سپیده جون.گفت جونم.گفتم خیلی دوس دارم عکس کست رو ببینم.گفت نمیشه آخه بابام اینا با ما زندگی میکنن.الان چراغ هارو روشن کنم شک میکنن.گفتم خب برو تو دستشویی.گفت نمیشه الان.تو از کیرت بفرست ببینم.منم یه عکس از کیر کلفت های گوشیم براش فرستادم که مثلا منم.گفت مگه میشه اینهمه بزرگ باشه؟؟گفتم آره چرا نشه.
بعد بهش گیر سه پیچ دادم که عکس میخوام اونم قاطی کرد سرم که نمیشه و بعد عدد ۵۰۰ رو فرستاد که یعنی میخواد وصل شه به اپراتور.
زدم اپوراتور فلانی ام بفرمایید.زد که فلان کاربر میگه عکس آلت تناسلیت رو بفرست اما من نمیخوام بفرستم.
گفتم که باید براش بفرستی وگرنه ازت شکایت میکنه و ما مجبوریم که تو رو حذف کنیم از سامانه.
که دیدم دیگه جواب نداد.
خوابیدم و صبح با صدای گوشیم بیدار شدم.دیدم خاله سپیدس.جواب دادم گفت سلام احسان.من برنامه تلگرام رو پاک کردم.میخوام ببینم خود تلگرام و چت هامم پاک شده یا نه‌.اه با شنیدن این حرف ضد حال خوردم.گفتم وایسا نگاه کنم بهت میگم.
با اعصاب خوردی گوشی رو قطع کردم و همونجور که دراز کشیده بودم یه تصمیم بزرگ و ترسناک گرفتم.گوشی رو برداشتم با استرس شمارشو گرفتم.قلبم داشت از دهنم میومد بیرون.گفتم خاله تلگرامتو نگاه کردم.با اون سامانه که چت کردی تمومش رو دیدم‌.وای خاله چرا بهش اعتماد کردی.اینا کلا یه نفر بودن داشتن سواستفاده میکردن.زود باید دلیت اکانت کنی وگرنه همه میبینن.یعنی سکته کردم تا بگم.یهو خالم زد زیر گریه که احسان تو رو خدا به کسی نگو آبروم رفت پیشت.زار زار گریه میکرد که تو رو خدا دیدت نسبت به من عوض نشه و از این حرفا.منم خودم ناراحت شدم اما دلداری دادم که عیب نداره مگه چی شده
بین خودمون میمونه و بعد گفتم الان میام برات دلیت اکانت میکنم.سریع رفتم خونشون و تو مسیر به این فکر میکردم یعنی ممکنه امروز باهاش سکس کنم؟؟رسیدم اونجا دیدم داره گریه میکنه و التماس که به کسی نگم.منم گفتم خاله عیب نداره همه خب نیاز دارن.منم دوس دختر دارم بعضی وقتا باهاش شیطونی میکنم.گفت احسان میدونم این حرفارو میزنی که منو دلداری بدی.گفتم نه دارم واقعیت رو میگم.اون روز حالش اصلا خوب نبود‌.اومدم خونه.فرداش اون اومده بود با مامانم کارداشت که دیدم چشماش پف کرده و خیلی ناراحته.اما چیزی به مامانم نگفته بود.
شبا باهاش چت میکردم و دلداریش میدادم.حسابی باهام راحت شده بود و راجب دوس دخترم میپرسید که چیکار میکنید.بهش گفتم دروغ گفتم و دوس دختر ندارم و برای دلداریش بهش این حرفارو زدم.بعد کم کم بحث رو تو روزای دیگه سکسی میکردم.یه شب براش کلی عکس فرستادم.دیدم نوشت بازم میخوام.براش فرستادم.بازم خواست.گفتم خاله جون.زد جووونم.گفتم هوس کردی؟؟گفت خیلی زیاد.گفتم داری باهاش بازی میکنی؟گفت آره هر از گاهی بهش دست میزنم.گفتم خیلی دوس دارم برات لیسش بزنم.گفت جاااااان.
گفتم کاش پیشت بودم الان‌.گفت آره میخوام.
با خودم گفتم بهش پیشنهاد بدم برم اونجا به بهونه اینکه تو ساختمونشون صدا اومده و خاله میترسه تنهایی بخوابه.
باز گفتم الان بگم اونم قبول کنه شاید تا از خونه در بیام و برسم اونجا،شهوت از سرش بپره و قبول نکنه.
این شد که در حال چت کردن سریع لباس پوشیدم و رفتم در خونشون نشستم..مدام مینوشتم لباتو دوس دارم بخورم و اونم جوابمو میداد.
زدم خاله جونیییی.من جلو درتونم.باز کن بیام پیشت به آرزوم برسم.اما جواب نداد.
زدم خااله…
زد احسان
گفتم جان
گفت این چیزا تو خانواده ی ما نیست.من زیاده روی کردم.برگرد ررو خونه.
داغون شدم با این حرفش.یکم اصرار کردم اما فایده نداشت.برگشتم خونه.بعد اون شب چند سری راجب دوس دخترو این چیزا حرف زدیم اما حرفی از سکس بینمون زده نشد.دوسال از اون ماجرا میگذره.الان با هم خیلی راحتیم اما چیزی بینمون اتفاق نیوفتاد.نمیدونم اون نسبت به من چه حسی داره.اما من بی نهایت دوسش دارم و دوس دارم باهاش سکس کنم.اما نمیدونم از چه راهی و چه روشی.هیچی دیگه به ذهنم نمیرسه.نه به اون موقع که اونهمه بهش نزدیک شده بودم.نه به الان.