داغ شدن با ران‌های زن عمو

داستانی که اینجا مینویسم کاملا واقعیه و برای خودم اتفاق افتاده. اول خودمو معرفی میکنم.شایان ۱۹ ساله از کرج.چرا دروغ بگم فوت فتیش هستم ولی تاحالا تجربه پرستش پاهای یک زنو نداشتم که تو این داستان بهش رسیدم.

داستان از اونجا شروع میشه که من بعد از اومدن نتایج کنکور رشته و دانشگاهی بهتر ازعمران تو دانشگاه ازاد رشت پیدا نکردمو از کرج اومدم رشت.ولی خب به یه خونه نیاز داشتم.چون فقط عموم اونجا زندگی میکنه مجبور بودم یه مدت برم خونه اونا تا بعدش یه خونه واسه خودم کرایه کنم.دوس نداشتم سربار مردم باشم ولی خب چاره ای نبود. دانشگاه که شروع شد یه دو سه هفته ای بود که خونه عموم اینا بودم که بابام زنگ زد و گفت که بیشتر از این نمیشه خونه مردم باشی. قرار بود بیاد که یه خونه کرایه کنمو یه جورایی مستقل بشم. بابام اومد با عموم رفتیم دنبال خونه ولی نزدیکای دانشگاه خونه خوب گیر نمیومد خیلی گرون بودنو منم که سر کار نمیرفتم یا اگرم گیر میومد به مجرد نمیدادن.خلاصه بعد از یک روز دنبال خونه گشتن بابام قرار بود که برگرده کرج سرکار.شب بود خونه عموم که بحث سر خونه پیدا کردن بود که عموم گفت شایانم از ماست اینجام خونه خودشه.میتونه تا هر وقت که خواست اینجا بمونه.بابام اولش قبول نکرد ولی بعدش مجبور شد که قبول کنه.اخر شب بابام به عموم گفت که ماهی ۱۰۰ تومن بهش بده تا یه اتاقشو یه جورایی واسم کرایه کنه.عمومم که اولش قبول نمیکرد ولی با اصرار بابام قبول کرد که از بابام پول رو بگیره. صبح که از خواب بیدار شدم بابام رفته بود.با زن عموم مشغول خالی کردن یکی از اتاقاشون شدیم.این زن عموم ۲۹ سالشه.قد نسبتا بلند سفید خوش هیکل و اکثرا به دست و پاش ناخن مصنوعی و لاک رنگ بنفش میزد که فوق العاده بود.تو خونه هم که همیشه صندل میپوشید.یکی از بهترین پاهایی که تو عمرم دیده بودم.خوش تراش و قابل پرستش.توی شهر یه مغازه کفش فروشی داشتو طبیعی بود که کفش و صندل توی جاکفشی شون زیاد بود.یه پسر ۵ ساله هم داشتن.خب نزدیک سه چهار ساعت خونه نبود و من شدم مراقب پسرشون البته واسه مغازه فروشنده داشت و همیشه نمیرفت مغازه.همه چی داشت خوب پیش میرفت که یه روز ساعت نزدیکای ۲ بود.زن عموم هنوز نیومده بود.پسرش داشت ورجه وورجه میکرد یه یهو رفت و خورد به میز تلویزیون.طبقه پایین میز یه بشقاب روی پایه بود.از این قدیمیا که دورش ایه قرانی نوشته بود .رفت خورد بهش.این بشقابه افتاد رو سرامیک و شکست.خودش از ترس رفت تو اتاقش قایم شد.تا خواستم برم جارو بیارم که تمیزش کنم در خونه باز شد.زن عموم بود خیلی هم عصبانی بود.اومد تو سلام کردم جوابمو نداد.گفت اون چیه ریخته رو زمین.گفتم همون بشقاب ست که اون پایین بود.گفت کار توئه؟گفتم نه.تا گفتم نه یه کشیده محکم زد تو گوشم.گفتم زن عمو چرا میزنی؟گفت گوه میخوری دروغ میگی.گفتم دروغ نگفتم کار من نبود.دوباره شروع کرد به چک زدن.همینجوری پشت سر هم میزد.نمیتونستم کاری کنم.چون خونه شون مهمون بودم.خیلی هم بهش احترام میزاشتم.گفت توی حرومزاده نمیدونستی اون یادگاری مادرم بود.تا حالا اینقد بد دهن ندیده بودمش.گفتم کار پسرته.اون زد شکوند.رفت دنبال پسرش.گفت باراد جان مامان تو اون بشقاب رو شکوندی؟پسرش از ترس نمیتونست بگه اره.گفت نه شایان شیکست.دوباره برگشت سمت من.گفت نکنه این بچه م داره دروغ میگه.شروع کرد به فحش دادن.منم قسم و ایه که کار من نبوده.باور نمیکرد.گفت ثابت کن.ولی نمیتونستم ثابت کنم.دوباره شروع کرد به زدن من.با دست و پاش میزد تو سر و کله و شکمو هرجایی که میشد.همونجوری هم فحش میداد بهم. هیچ دفاعی نداشتم.من که تا حالا اینجوری باهام برخورد نشده بود.شروع کردم به گریه کردن.هی قسم میخوردم که کار من نیست.ولی باور نمیکرد.رفت نشست روی مبل.گفت من خرم که هر کسکش بچه ای رو راه میدم خونمون.منم که همونجوری گریه میکردم یه دفعه رفتم افتادم به پاش.گفتم به خدا کار من نیست زن عمو.اخه برای چی باید یادگاری مادرتو بشکونم.دیدم اصن نگاه به من نمیکنه همونجوری زیرلب بهم بد و بیراه میگفت.گفت از خونه من گمشو برو بیرون.دیگه نمیخام اون ریخت مسخرتو ببینم.بلند شد گردنمو گرفت منو برد نزدیک در خونه.زورشم زیاد بود اصن بهش نمیومد.دیدم هیچ چاره ای نیست.رفتمو لبمو گذاشتم رو پاهاش.شروع کردم به بوسیدن پاهاش.التماس میکردم که تو رو خدا اینکارو نکن.قبول نمیکرد.یه لحظه فک کردم که حالا اگرم منو بندازه بیرون.عموم که نمیزاره شب تو خیابون بمونم.حداقل بزار از بوسیدن اون پاهای خوشگلش لذت ببرم.بوسیدن پاهاشو ادامه دادم.یه جوری تعجب کرده بود.گفت چه گهی داری میخوری.گفتم به خاطر کاری که نکردم دارم معذرت خواهی میکنم.گفت چرت و پرت نگو گمشو برو بیرون.منم از خونه زدم بیرون.ساعت ۲.۳۰ بود.حداقل باید تا ساعت پنج شیش بیرون میموندم تا عموم بیاد.رفتم تو پارک نشستم و با خودم فکر میکردم که چرا اینجوری شد.ساعت ۷ عموم زنگ زد گفت کجایی بیا خونه.تو مسیر خونه بودم.مطمئن بودم الان زن عموم هزار تا حرف دیگه تحویل عموم داده.رسیدم پشت در.عموم در و باز کرد.رفتم تو و نشستم.عموم اومد پیشم گفت چی شده.گفتم از زنت بپرس.گفت پرسیدم.حالا گیرم که تو نشکسته بودی باید زن عموتو هل بدی تو دیوار؟من که روحمم خبردار نبود.یه نگاه به زن عموم انداختم.فهمیدم تو بد مخمصه ای گیر افتادم.عموم همونجوری داشت ادامه میداد که زن عموت واست زحمت میکشه از تو بزرگتره باید احترامشو نگه داری.باور نمیکردم که چه حرفایی پشت سرم زده.رفتم جلو زن عموم.گفتم شما واسه من خیلی زحمت کشیدی من واقعا اشتباه کردم که به شما بی احترامی کردم.زانو زدم جلوش هر پاشو یه بار بوسیدم و اخرش گفتم امیدوارم که منو بخشیده باشین.رفتم تو اتاق.یه کم با کتابام ور رفتم.هیچی نمیتونستم بخونم.فقط خوشحال بودم که به پاهای زن عموم رسیده بودم.حسابی بوسشون کرده بودم.اون شب شامم نخوردم و فقط به فکر پاهای زن عمو بودم.فردا صب بلند شدم.زن عموم طبق معمول صندل پوشیده بود و یه پاشو گذاشته بود رو اون یکی داشت تلویزیون میدید.بهش سلام کردمو این دفعه جواب داد.صبحانه رو خوردم.گفت شایان یه لحظه بیا اینجا.رفتم جلوش رو مبل نشستم.گفت واسه چی دیروز اینقد پاهامو میبوسیدی.موندم چی بگم.گفتم به خاطر معذرت خواهی از شما.گفت تو که میگفتی کار من نبوده.میتونستی سر حرفت وایسی.چرا اینکارو کردی؟هی مِن و مِن کردم و نمیدونستم چی بگم.گفتم زن عمو بی خیال شو.یه چیزی بود تموم شد.گفت باید بگی وگرنه امروزم یه برنامه جدید واست دارم.فهمیدم که فهمیده کار پسرش بوده.گفتم فهمیدی کار باراد بوده؟گفت دیروز اومد بهم گفت.دیگه دستم داشت رو میشد.بالاخره باید این حسو به یه نفر میگفتم و امتحانش میکردم.گفتم من به پای خانوما علاقه دارم.گفت یعنی چی؟نمیدونستم چجوری بهش بگم.یادم افتاد تو گوشیم چن تا فیلم میسترس و اسلیو دارم.گفتم اینارو ببین متوجه میشی یعنی چی.نگاه کردن فیلما نزدیک یه ساعت طول کشید.خیلی تعجب کرده بود.نمیدونست چیکار باید بکنه.گفت خب حالا که چی.نکنه میخای این کارارو روی پای من انجام بدی؟گفتم بدمم نمیاد.یه لحظه مکث کرد.نمیدونست بهم اجازه بده که پاهاشو لیس بزنم یا نه.یه دفعه گفت خب شروع کن ببینم چیکار میکنی.باورم نمیشد دارم به ارزوم میرسم.اون پاهای خوشگل و لاک زدش توی اون صندلای مشکی خودشم که خیلی خوشگل بود.واقعا یه میسترس واقعی بود اما خودش خبر نداشت.بوسیدن پاهاشو شروع کردم.هر جایی که فکرشو بکنید بوسیدم.گفتم زن عمو ممنونم ازت که گذاشتی پاهاتو ببوسم.گفت زر نزن ادامه بده تازه داره خوشم میاد.گفتم اجازه هست صندلاتونو دربیارم کف پاهاتونم ببوسم سرورم؟خندید گفت اروم درشون بیار.صندلاشو دراوردم خوابیدم زیر پاهاش.پاهاشو گذاشت رو صورتم.واقعا چه پاهایی بود.یه چن تا بوس اروم گذاشتم کف پاهاش.گفتم پاهاتون یه کم کثیفه بهتره تمیزشون کنم.گفت اره کثیفن.چن روزه که نشستمشون. شروع کردم به لیس زدن کف پاش.وای که چه مزه خوبی داشتن.تا حالا هیچ چیز به اون خوشمزگی نخورده بودم.کف پاش صورتی بود البته تمیز بودن الکی گفتم کثیفن که کف پاشو لیس بزنم.همه جای پاشو لیس زدم. از پاشنه پاش گرفته تا لای انگشتاش.داشتم از خوشحالی میمردم.داشتم پاهای همون زن عمومو لیس میزدم که هیچوقت فکر پرستش پاهاش از ذهنم نمیرفت بیرون. خلاصه انقد کف هر دوپاشو با زبونم سابیدم که برق میزد کف پاش.بعد از نزدیک یه ساعت گفت بسه دیگه پاهام لاغر شد از بس مث قحطی زده ها لیس زدی.خندیدم و گفتم اخی ببخشید معذرت میخام اخه تا حالا افتخار لیس زدن همچین پاهای خوشگلی رو نداشتم. بعد از دو تا بوس اروم کف پاش.پاشو گذاشت روی میز گفت حالا پاهامو خشک کن میخام برم ناهار درست کنم.گفتم چشم سرورم.سرمو گذاشتم روی میز.خودش پاهاشو کرد لای موهام تا خشک شد. بعدش صندل ها شو دونه دونه بوسیدمو اروم پاش کردم.بلند شد که بره تو اشپزخونه. جلوی راهشو گرفتم.گفتم زن عمو ممنونم که منو درک کردی و گذاشتی پاهاتو لیس بزنم. هیچوقت این لطفتو یادم نمیره.بعدشم دستاشو گرفتمو بوسیدمشون.گفت قابلی نداشت. تازه اینم اخرین باری نبود که پاهامو لیس میزنی.از این به بعد برنامه هر روزت همینه.بلند شدم رفتم تو دستشویی و با اون اتفاقاتی که افتاده بود خودمو حسابی تخلیه کردم.