داغ شدن با ران‌های زن عمو

داستانی که اینجا مینویسم کاملا واقعیه و برای خودم اتفاق افتاده. اول خودمو معرفی میکنم.شایان ۱۹ ساله از کرج.چرا دروغ بگم فوت فتیش هستم ولی تاحالا تجربه پرستش پاهای یک زنو نداشتم که تو این داستان بهش رسیدم.

داستان از اونجا شروع میشه که من بعد از اومدن نتایج کنکور رشته و دانشگاهی بهتر ازعمران تو دانشگاه ازاد رشت پیدا نکردمو از کرج اومدم رشت.ولی خب به یه خونه نیاز داشتم.چون فقط عموم اونجا زندگی میکنه مجبور بودم یه مدت برم خونه اونا تا بعدش یه خونه واسه خودم کرایه کنم.دوس نداشتم سربار مردم باشم ولی خب چاره ای نبود. دانشگاه که شروع شد یه دو سه هفته ای بود که خونه عموم اینا بودم که بابام زنگ زد و گفت که بیشتر از این نمیشه خونه مردم باشی. قرار بود بیاد که یه خونه کرایه کنمو یه جورایی مستقل بشم. بابام اومد با عموم رفتیم دنبال خونه ولی نزدیکای دانشگاه خونه خوب گیر نمیومد خیلی گرون بودنو منم که سر کار نمیرفتم یا اگرم گیر میومد به مجرد نمیدادن.خلاصه بعد از یک روز دنبال خونه گشتن بابام قرار بود که برگرده کرج سرکار.شب بود خونه عموم که بحث سر خونه پیدا کردن بود که عموم گفت شایانم از ماست اینجام خونه خودشه.میتونه تا هر وقت که خواست اینجا بمونه.بابام اولش قبول نکرد ولی بعدش مجبور شد که قبول کنه.اخر شب بابام به عموم گفت که ماهی ۱۰۰ تومن بهش بده تا یه اتاقشو یه جورایی واسم کرایه کنه.عمومم که اولش قبول نمیکرد ولی با اصرار بابام قبول کرد که از بابام پول رو بگیره. صبح که از خواب بیدار شدم بابام رفته بود.با زن عموم مشغول خالی کردن یکی از اتاقاشون شدیم.این زن عموم ۲۹ سالشه.قد نسبتا بلند سفید خوش هیکل و اکثرا به دست و پاش ناخن مصنوعی و لاک رنگ بنفش میزد که فوق العاده بود.تو خونه هم که همیشه صندل میپوشید.یکی از بهترین پاهایی که تو عمرم دیده بودم.خوش تراش و قابل پرستش.توی شهر یه مغازه کفش فروشی داشتو طبیعی بود که کفش و صندل توی جاکفشی شون زیاد بود.یه پسر ۵ ساله هم داشتن.خب نزدیک سه چهار ساعت خونه نبود و من شدم مراقب پسرشون البته واسه مغازه فروشنده داشت و همیشه نمیرفت مغازه.همه چی داشت خوب پیش میرفت که یه روز ساعت نزدیکای ۲ بود.زن عموم هنوز نیومده بود.پسرش داشت ورجه وورجه میکرد یه یهو رفت و خورد به میز تلویزیون.طبقه پایین میز یه بشقاب روی پایه بود.از این قدیمیا که دورش ایه قرانی نوشته بود .رفت خورد بهش.این بشقابه افتاد رو سرامیک و شکست.خودش از ترس رفت تو اتاقش قایم شد.تا خواستم برم جارو بیارم که تمیزش کنم در خونه باز شد.زن عموم بود خیلی هم عصبانی بود.اومد تو سلام کردم جوابمو نداد.گفت اون چیه ریخته رو زمین.گفتم همون بشقاب ست که اون پایین بود.گفت کار توئه؟گفتم نه.تا گفتم نه یه کشیده محکم زد تو گوشم.گفتم زن عمو چرا میزنی؟گفت گوه میخوری دروغ میگی.گفتم دروغ نگفتم کار من نبود.دوباره شروع کرد به چک زدن.همینجوری پشت سر هم میزد.نمیتونستم کاری کنم.چون خونه شون مهمون بودم.خیلی هم بهش احترام میزاشتم.گفت توی حرومزاده نمیدونستی اون یادگاری مادرم بود.تا حالا اینقد بد دهن ندیده بودمش.گفتم کار پسرته.اون زد شکوند.رفت دنبال پسرش.گفت باراد جان مامان تو اون بشقاب رو شکوندی؟پسرش از ترس نمیتونست بگه اره.گفت نه شایان شیکست.دوباره برگشت سمت من.گفت نکنه این بچه م داره دروغ میگه.شروع کرد به فحش دادن.منم قسم و ایه که کار من نبوده.باور نمیکرد.گفت ثابت کن.ولی نمیتونستم ثابت کنم.دوباره شروع کرد به زدن من.با دست و پاش میزد تو سر و کله و شکمو هرجایی که میشد.همونجوری هم فحش میداد بهم. هیچ دفاعی نداشتم.من که تا حالا اینجوری باهام برخورد نشده بود.شروع کردم به گریه کردن.هی قسم میخوردم که کار من نیست.ولی باور نمیکرد.رفت نشست روی مبل.گفت من خرم که هر کسکش بچه ای رو راه میدم خونمون.منم که همونجوری گریه میکردم یه دفعه رفتم افتادم به پاش.گفتم به خدا کار من نیست زن عمو.اخه برای چی باید یادگاری مادرتو بشکونم.دیدم اصن نگاه به من نمیکنه همونجوری زیرلب بهم بد و بیراه میگفت.گفت از خونه من گمشو برو بیرون.دیگه نمیخام اون ریخت مسخرتو ببینم.بلند شد گردنمو گرفت منو برد نزدیک در خونه.زورشم زیاد بود اصن بهش نمیومد.دیدم هیچ چاره ای نیست.رفتمو لبمو گذاشتم رو پاهاش.شروع کردم به بوسیدن پاهاش.التماس میکردم که تو رو خدا اینکارو نکن.قبول نمیکرد.یه لحظه فک کردم که حالا اگرم منو بندازه بیرون.عموم که نمیزاره شب تو خیابون بمونم.حداقل بزار از بوسیدن اون پاهای خوشگلش لذت ببرم.بوسیدن پاهاشو ادامه دادم.یه جوری تعجب کرده بود.گفت چه گهی داری میخوری.گفتم به خاطر کاری که نکردم دارم معذرت خواهی میکنم.گفت چرت و پرت نگو گمشو برو بیرون.منم از خونه زدم بیرون.ساعت ۲.۳۰ بود.حداقل باید تا ساعت پنج شیش بیرون میموندم تا عموم بیاد.رفتم تو پارک نشستم و با خودم فکر میکردم که چرا اینجوری شد.ساعت ۷ عموم زنگ زد گفت کجایی بیا خونه.تو مسیر خونه بودم.مطمئن بودم الان زن عموم هزار تا حرف دیگه تحویل عموم داده.رسیدم پشت در.عموم در و باز کرد.رفتم تو و نشستم.عموم اومد پیشم گفت چی شده.گفتم از زنت بپرس.گفت پرسیدم.حالا گیرم که تو نشکسته بودی باید زن عموتو هل بدی تو دیوار؟من که روحمم خبردار نبود.یه نگاه به زن عموم انداختم.فهمیدم تو بد مخمصه ای گیر افتادم.عموم همونجوری داشت ادامه میداد که زن عموت واست زحمت میکشه از تو بزرگتره باید احترامشو نگه داری.باور نمیکردم که چه حرفایی پشت سرم زده.رفتم جلو زن عموم.گفتم شما واسه من خیلی زحمت کشیدی من واقعا اشتباه کردم که به شما بی احترامی کردم.زانو زدم جلوش هر پاشو یه بار بوسیدم و اخرش گفتم امیدوارم که منو بخشیده باشین.رفتم تو اتاق.یه کم با کتابام ور رفتم.هیچی نمیتونستم بخونم.فقط خوشحال بودم که به پاهای زن عموم رسیده بودم.حسابی بوسشون کرده بودم.اون شب شامم نخوردم و فقط به فکر پاهای زن عمو بودم.فردا صب بلند شدم.زن عموم طبق معمول صندل پوشیده بود و یه پاشو گذاشته بود رو اون یکی داشت تلویزیون میدید.بهش سلام کردمو این دفعه جواب داد.صبحانه رو خوردم.گفت شایان یه لحظه بیا اینجا.رفتم جلوش رو مبل نشستم.گفت واسه چی دیروز اینقد پاهامو میبوسیدی.موندم چی بگم.گفتم به خاطر معذرت خواهی از شما.گفت تو که میگفتی کار من نبوده.میتونستی سر حرفت وایسی.چرا اینکارو کردی؟هی مِن و مِن کردم و نمیدونستم چی بگم.گفتم زن عمو بی خیال شو.یه چیزی بود تموم شد.گفت باید بگی وگرنه امروزم یه برنامه جدید واست دارم.فهمیدم که فهمیده کار پسرش بوده.گفتم فهمیدی کار باراد بوده؟گفت دیروز اومد بهم گفت.دیگه دستم داشت رو میشد.بالاخره باید این حسو به یه نفر میگفتم و امتحانش میکردم.گفتم من به پای خانوما علاقه دارم.گفت یعنی چی؟نمیدونستم چجوری بهش بگم.یادم افتاد تو گوشیم چن تا فیلم میسترس و اسلیو دارم.گفتم اینارو ببین متوجه میشی یعنی چی.نگاه کردن فیلما نزدیک یه ساعت طول کشید.خیلی تعجب کرده بود.نمیدونست چیکار باید بکنه.گفت خب حالا که چی.نکنه میخای این کارارو روی پای من انجام بدی؟گفتم بدمم نمیاد.یه لحظه مکث کرد.نمیدونست بهم اجازه بده که پاهاشو لیس بزنم یا نه.یه دفعه گفت خب شروع کن ببینم چیکار میکنی.باورم نمیشد دارم به ارزوم میرسم.اون پاهای خوشگل و لاک زدش توی اون صندلای مشکی خودشم که خیلی خوشگل بود.واقعا یه میسترس واقعی بود اما خودش خبر نداشت.بوسیدن پاهاشو شروع کردم.هر جایی که فکرشو بکنید بوسیدم.گفتم زن عمو ممنونم ازت که گذاشتی پاهاتو ببوسم.گفت زر نزن ادامه بده تازه داره خوشم میاد.گفتم اجازه هست صندلاتونو دربیارم کف پاهاتونم ببوسم سرورم؟خندید گفت اروم درشون بیار.صندلاشو دراوردم خوابیدم زیر پاهاش.پاهاشو گذاشت رو صورتم.واقعا چه پاهایی بود.یه چن تا بوس اروم گذاشتم کف پاهاش.گفتم پاهاتون یه کم کثیفه بهتره تمیزشون کنم.گفت اره کثیفن.چن روزه که نشستمشون. شروع کردم به لیس زدن کف پاش.وای که چه مزه خوبی داشتن.تا حالا هیچ چیز به اون خوشمزگی نخورده بودم.کف پاش صورتی بود البته تمیز بودن الکی گفتم کثیفن که کف پاشو لیس بزنم.همه جای پاشو لیس زدم. از پاشنه پاش گرفته تا لای انگشتاش.داشتم از خوشحالی میمردم.داشتم پاهای همون زن عمومو لیس میزدم که هیچوقت فکر پرستش پاهاش از ذهنم نمیرفت بیرون. خلاصه انقد کف هر دوپاشو با زبونم سابیدم که برق میزد کف پاش.بعد از نزدیک یه ساعت گفت بسه دیگه پاهام لاغر شد از بس مث قحطی زده ها لیس زدی.خندیدم و گفتم اخی ببخشید معذرت میخام اخه تا حالا افتخار لیس زدن همچین پاهای خوشگلی رو نداشتم. بعد از دو تا بوس اروم کف پاش.پاشو گذاشت روی میز گفت حالا پاهامو خشک کن میخام برم ناهار درست کنم.گفتم چشم سرورم.سرمو گذاشتم روی میز.خودش پاهاشو کرد لای موهام تا خشک شد. بعدش صندل ها شو دونه دونه بوسیدمو اروم پاش کردم.بلند شد که بره تو اشپزخونه. جلوی راهشو گرفتم.گفتم زن عمو ممنونم که منو درک کردی و گذاشتی پاهاتو لیس بزنم. هیچوقت این لطفتو یادم نمیره.بعدشم دستاشو گرفتمو بوسیدمشون.گفت قابلی نداشت. تازه اینم اخرین باری نبود که پاهامو لیس میزنی.از این به بعد برنامه هر روزت همینه.بلند شدم رفتم تو دستشویی و با اون اتفاقاتی که افتاده بود خودمو حسابی تخلیه کردم.

پسر رومانتیک میخوام حست کنم

در حساس ترين دوره سني چند هفته در بستر بيماري افتادم و در همين مدت کساني که به مرور خانواده من شده بودند از من دور شدند. خانواده اي که اولين عضوش دوست و همکلاسيم حميد بود. اونقدر آقا بود که به خاطرش با درس و کتاب آشتي کردم. دومين عضو خانواده مادرش مهري بود که با من مثل بچه خودش رفتار مي کرد. اونقدر پرمحبت که مامان مهري صداش مي کردم. زماني که هنوز 12 سال بيشتر نداشتم گاه و بيگاه منو داماد آينده خودش خطاب مي کرد، چيزي که من جدي مي گرفتم و روي رابطه من و دخترش که 5 سالي کوچکتر از من بود تاثير مي ذاشت. فکر مي کردم بايد از بهاره حمايت کنم و هرچي بزرگتر ميشدم نسبت بهش حساسيت بيشتري پيدا مي کردم. مثلا” اگر جلوي ديگران ولنگ و واز مي نشست و پر و پاش بيرون مي افتاد غيرتي مي شدم. نمي دونم بهاره نسبت به من چه حسي داشت فقط مي دونم که از توجه من خوشش ميومد. موقعي که سال آخر دبيرستان مريض شدم بهاره فقط 13-14 سال داشت. بهاره بهم آرامشي مي داد که با مامان مهري فرق داشت. تو بغل مامان مهري حس مي کردم بچه ش هستم، بهاره رو که بغل مي کردم احساس مي کردم اون مال منه.
همون روزا بود که خانواده حميد به دلايل اقتصادي به شهرستان منتقل شدن. سهمي از يک خونه موروثي بهشون رسيده بود که با فروشش مي تونستن يه جاي کوچيک واسه خودشون بگيرن و از اجاره نشيني راحت شن. با رفتن اونا خلاء بزرگي تو زندگيم پيش اومد.
در نبود دلگرمي که خونواده حميد به من مي دادن درس و مدرسه رو ول کردم. پدرم زورش نرسيد به ادامه تحصيل وادارم کنه. در واقع اصراري هم نداشت چون منو جانشين طبيعي خودش تو مغازه اش مي ديد. بين ما رابطه زيادي نبود. صبح تا شب همديگه رو نمي ديديم.
بعد از دو سه ماه بالاخره نامه اي از حميد رسيد که نشون مي داد هنوز وضع پا در هوايي دارن و دنبال خونه مي گردن. نامه اي پر از دلتنگي براشون نوشتم که بعد از يک ماه با برچسب “گيرنده شناسايي نشد” برگشت پيش خودم. ديگه داشتم نا اميد مي شدم که يه نامه جديد رسيد و تا موقعي که تلفن نگرفتن رابطه ما فقط با نامه بود.
سال بعد حميد رشته فيزيک قبول شد و چيزايي راجع به اتم و کهکشان و بيگ بنگ مي نوشت يا تلفني مي گفت که منو هوايي مي کرد. کتاب علمي و فيزيک هرجا گيرم ميومد مي خوندم تا بتونم ارتباطم رو با حميد حفظ کنم. بعد از يه مدتي معلومات عموميم تو فيزيک و تاريخ علم دست کمي از حميد نداشت. بعضي وقتام حرفاي گنده تر از دهنمون مي زديم: آيا علم مي تونه ثابت کنه که خدا هست يا نيست؟ سرنوشت ما دست کيه، طبيعت، ماوراي طبيعت يا خودمون؟ اين بحث ها ما رو مي کشوند به دنياي فلسفه و تاريخ و سياست و چيزهاي ديگه. ولي اين حرفا دلتنگي منو نسبت به خانواده حميد جبران نمي کرد. به محض اين که تلفن دار شدن حميد زنگ زد. بعد از اون با مامان مهري حرف زدم:
– دلم واسه شما يه ريزه شده، واسه بوي قورمه سبزي و قيمه بادمجونايي که مي پختين… دلتنگ وقتايي مي شم که بغلم مي کردين.
مامان مهري: پسرم، منم دلم برات تنگ شده، يه چند روزي بيا اينجا پيش ما.
– بهاره حالش چطوره، خوبه؟
– آره خوبه، فقط با حميد دايم بحث مي کنن که چرا وضع اينجوريه يا اونجوري نيست. سرمو مي برن. الانم اينجا وايساده بهم چش غره مي ره، بيا اصلا” با خودش حرف بزن.
– سلام بهاره جون، حالت خوبه؟
– مرسي، تو چطوري؟ از اينجا بگم: مگساش انگار دندون دارن. آفتابش خيلي داغه، همه مون برنزه شديم. عوضش شبا خنکه و پر از ستاره.
تصور دختري 15 ساله با سينه هاي رشد کرده و پوست برنزه حواسم رو پرت کرده بود و نمي دونستم چي بگم.
– دوستاي خوبي رو از دست دادم. دلم واسه صداي قشنگت که با عروسکات حرف ميزدي تنگ شده. يه عکس دسته جمعي برام بفرستين، من هم عکس خودمو پست مي کنم.
توي عکسي که فرستادن مامان مهري مکناي يزدي پر نقش و نگاري پوشيده بود که جد زيباي مقنعه است. با لبخندش مثل آفتاب مي درخشيد. حميد ريش پرفسوري گذاشته بود و بهاره شده بود خانمي درشت تر با برجستگي ها و خطوط منحني اي که براي هميشه از دنياي پيش از بلوغ جداش کرده بودن تا من بيشتر از هميشه حسرت دوريش رو بخورم.
عزمم رو جزم کردم هرطور شده چند روزي برم پيششون. در اين فاصله درد مفاصل پدرم شديدتر شده بود و مجبور بودم بيشتر تو مغازه باشم. راضيش کردم مغازه رو اجاره بديم. با مقداري سوغاتي راهي شهر چسبيده به کوير شدم. تاريخ علم و فلسفه فيزيک براي حميد، چندتا رمان جديد براي بهاره و مامان مهري و عينک آفتابي درجه يک براي هرسه. اولين کاري که کردم پريدم تو بغل مامان مهري: خيلي بده که پيش هم نيستيم؟
دست نوازشي به سر و گوشم کشيد: پسرم، تو تو قلب مايي، همه جا پيش مايي.
حميد رو هم بغل کردم و ماچ و بوسه رد و بدل کرديم. نمي دونستم با بهاره چطور برخورد کنم. فقط سلام عليک کنم، دست بدم، يا بي خيال اونم بغل کنم و ببوسم؟
– بهاره جون، نبين قدم دراز شده، من همون بچه درس نخونم که بودم.
دستامو باز کردم که خودش بياد بغلم کنه. وقتي بغلم کرد تو گوشش گفتم: خيلي دلم برات تنگ شده بود، دق مي کردم اگه نمي ديدمت.
گرما و نرمي آغوشش بهم نيرويي عجيب مي داد. بهاره از من شجاع تر بود و بلند گفت: منم دلم تنگ شده بود، ديگه کسي نيست نازمو بخره لوسم کنه.
خنديديم.
مامان مهري خوابيد ولي ما تا نزديک صبح يکسره حرف زديم. انگار اگه مي خوابيديم دوباره از هم دور مي شديم. لباس خوابي که بهاره پوشيده بود جلوه زنونه اش رو صد برابر کرده بود و نور چراغ کوچکي که روشن بود حالتي رويايي بهش مي داد. نگام بدون اراده دنبال اين بود که جسم و روحش رو وراي پارچه نازک لباسش کشف کنه که باعث حواس پرتي من توي بحث مي شد. اشاره به بعضي حرفاي اون شب که به خاطرش نخوابيديم شايد بد نباشه:
حميد: کل دنيا تو يه لحظه از يه حالتي که بوده به حالت بعدي در مياد، کسي اين کار رو نمي کنه، هر اتفاقي که ميفته، هر تصميمي که مي گيريم، نتيجه طبيعي وضع قبليه.
بهاره معلوماتش در حد حميد نبود ولي از نظر خودش محکم دفاع مي کرد: تاريخ آفرينش هرچي که هست کار آفريننده است، همه چي رو اون مقدر کرده و کسي نمي تونه عوضش کنه.
برام جالب بود که نظر خواهر و برادر در مورد تقدير مثل هم بود ولي در مورد خدا اختلاف داشت. حميد از قول انشتين مي گفت: خدا همون قوانين تغيرناپذيريه که دنيا مطابق اون مي چرخه. بهاره مي گفت: خدا اون قانون ها رو وضع کرده.
منم مي گفتم: خدا براي کسي که اعتقاد نداره نيست و کاري براش نمي کنه، واسه کسي که بهش عقيده داره هست و بهش آرامش ميده. در دنياي مادي همه چي مقدره ولي دخالت عامل ذهني تقدير مادي رو تغير ميده.
يه جوري نگام مي کردن انگار دارم دو دوزه بازي مي کنم تا طرف هر دو باشم. پکر شدم.
بهاره رفت بخوابه. حميد گفت: تو فقط واسه دلتنگي و بحثاي هشت من يه غاز اين همه راهو نيومدي، درست مي گم؟
– درسته، بد جوري تنها شدم، نه يه بچه تنها، يه مرد تنها. تو نزديکترين دوست مني پس بهت مي گم. اومدم ببينم اگه بهاره دوستم داره روش حساب باز کنم واسه بقيه زندگيم.
– ولي اون هنوز بچه است، خودش يه مادري ميخواد تر و خشکش کنه.
– کي بچه نيست؟ منم دلم مي خواد يکي باشه تر و خشکم کنه، خب منم نازشو مي خرم. کسي رو ميخوام که در آينده بهش تکيه کنم. بهاره شخصيت محکمي داره.
– گيرم بهاره گفت دوستت داره، ميخواي باهاش چکار کني؟
– اونقدر اصرار مي کنم تا راغب بشه دنبالم بياد، هر وقت که خواست يا تونست.
– فکر مي کني مخش بکشه؟
– زيادي رو مخ حساب نکن، پادشاه بدن دله. مخ دنبال چيزي ميره که دل بخواد.
– من که سر در نميارم، خود داني، باهاش حرف بزن، با مامان حرف بزن.
– با هر دوشون حرف مي زنم، اقلا” مثل تو فيزيک زده نيستن و حرفم رو بهتر مي فهمن.
خنديديم و مثل زمان بچگي تو يه رختخواب کنار هم خوابيديم.
روز بعد مامان مهري که رفت سر کار حميد من و بهاره رو تنها گذاشت تا حرف بزنيم.
– ديشب همه حرفاتون رو شنيدم، مامان هم اگه خواب نبوده شنيده، تو اون سکوت نصفه شبي آدم ميتونه صداي مورچه ها رو هم بشنوه. خب، حالا جوابت رو ميدم. تو رو دوست دارم ولي اسباب بازي نيستم که باهاش سرگرم شي تا مثلا” تنها نباشي. اصلا” از کجا بدونم فقط دنبال سکس نيستي يا دنبال لقمه حاضر آماده نمي گردي؟ ديشب داشتي با نگاهات منو ميخوردي. بيشتر پسرا فقط همين رو مي خوان.
انتظار همچين جوابي نداشتم و اين قدر رک. به پته پته افتادم.
– ببين، من يه مردم و تو يه دختر خوشکل، انتظار داري مثل مجسمه ابولهول بهت نگاه کنم؟ خب کشش جنسي هم جزو دوست داشتنه، خودت نداري؟
– دارم ولي مهارش مي کنم. دخترا مجبورن مهارش کنن ولي پسرا نه. اينم دنياي مردونه تحميل کرده، دنياي تو و حميد و بقيه.
– نمي تونم بخاطر کششي که طبيعيه خودم رو سرزنش کنم، حالا چرا فقط چسبيدي به اين قسمتش؟
– تو نمي فهمي، دختر اگه خوشش هم بياد اينجوري بهش نگاه بشه، پسر نبايد اين طوري باشه. نا سلامتي ما اول آدميم بعد دختر. تو بايد اول ياد بگيري با من همون جوري دوست باشي که با حميد دوستي. يعني دوستي منهاي سکس. بي خود نيست که تو اروپا مردي رو که به دختر زير 18 سال سکسي نگاه کنه ميندازن هلفدوني.
– گور پدر اروپائيا، اگه دختراي زير 18 سالشون با پسراي زير 18 بخوابن و حامله بشن عيبي نداره ولي من اگه به تو نگاه کنم عيب داره؟ خب تو هم برو کار اونا رو تکرار کن، به سبک اروپا. بعد يه نگاهي دور و برت بنداز ببين من هنوز هستم يا نه. البته اون موقع شايد ديگه برام اهميتي نداشته باشه.
بلافاصله فهميدم که تند رفتم و پشيمون شدم.
– از من چي ميخواي؟ معشوقه ت باشم عاشقت هم باشم؟
– هيچ کدوم. خودت باش. با منم مثل قبل دوست باش. شايد يه وقتي به نتيجه اي رسيدي. من اگه يه عاشق سمجي مثل خودم سراغ داشتم تا جهنم دنبالش مي رفتم.
– من دنبال کسي نميرم، راه خودمو ميرم، اگه با راه کسي يکي شد خودبه خود به هم مي رسيم.
– با هرکي؟ حتا اگه يه دختر خودخواه مثل خوت باشه؟
– فکرشو نکردم، ولي به قول حميد اين هم از احتمالاته. کي آينده رو پيش بيني کرده؟
– خواهشا” اگه از اين تجربه ها خواستي بکني رو من حساب نکن. آدم ياد اختراع دوباره چرخ ميفته.
– متاسفانه مجبورم روت حساب کنم، چون عقب موندگيت به همون دوره اختراع چرخ ميخوره که چيزاي خنده دار و بامزه توش زياده، عشق رمانتيک و تشکيل خانواده سنتي با فرزندان باادب. از مرحله پرتي آقا، اميدوارم از رفتار اين دختر بند پاره کرده و گستاخ نرنجيده باشي.
باور نمي کردم دختر کم سن و سالي که تا ديروز با عروسکاش حرف مي زد ظرف مدت کمي شده باشه يه همچين آتشپاره سر و زبون داري که سفت و سخت به خدا و سرنوشت اعتقاد داره ولي در مورد آزادي فردي دست فمينيست هاي اروپا رو از پشت بسته. کجاي کار خرابه؟ نکنه واقعا” اين منم که از غافله عقبم؟
– ببين، ظاهرا” ما حرف همديگه رو نمي فهميم. پس موسا به راه خودش، عيسا به راه خودش. به قول خودت شايد يه روزي تو يه مسير بيفتيم.
– نخير، من حرف تو رو مي فهمم چون هزاران ساله که داره تکرار ميشه، اين تويي که حرف منو نمي فهمي، نه اين که نفهم باشي، نمي خواي قبول کني چون مثل بقيه مردا ميخواي من مطابق ميل تو رفتار کنم نه خواست خودم. اين همون چيزيه که حاضر نيستي زير بارش بري. تو خودخواهي نه من. اصلا” انتظار نداشتم کسي که اينقدر بهم نزديک بوده به خواستم بي توجه باشه.
با دستاش شقيقه هاشو گرفت و زد زير گريه.
– شايد تو راست ميگي و من عقب مونده ام. شايد بلد نيستم با يه دختر حرف بزنم. شايدم داريم بي خودي يه مسئله کوچيک رو بزرگ مي کنيم. شايد پيش از اين و بيش از اين بايد از اين حرفا مي زديم. اصلا” ارزشي که برات قائلم واسه همين شخصيتي هست که داري. حاضرم با هر مسئله اي که بين ما فاصله ميندازه در بيفتم تا حل شه. يه چيز مهم: به حرف نگاه نکن به عمل نگاه کن. ما الان خيلي بيشتر از يه ساعت پيش به هم نزديکيم چون حالا چيزايي مي دونيم که قبلا” نمي دونستيم. ميخوام بغلت کنم و ببوسمت تا نشون بدم که هنوز دوستت دارم. تو هم اگه خواستي منو ببوس که بفهمم مثل قبل قبولم داري.
بغلش کردم، نازش کردم و گوشه لبش رو بوسيدم که از اشک شور شده بود. بعد زل زدم تو چشماش شايد فکرش رو بخونم. نگاهش برخلاف چند دقيقه قبل کاملا” معصومانه بود. فهميدم که از جنس زن جماعت يه ذره هم سر درنميارم. بعدش آروم بغلم کرد، لپم رو بوسيد: يه حسي بهم ميگه بهتره با هم آشتي باشيم، تو جنگ و دعوا آدما با مسايلشون ميرن زير خاک، من نميخوام.
– ميخوام به ماما مهري بگم که برات چه نقشه اي کشيدم.
– نه، خودم بگم بهتره. در ضمن يادت نره که ما هنوز تو نقطه صفريم.
– پس من ديگه اينجا کاري ندارم، مي تونم برگردم تهران.
– فردا قراره دسته جمعي بريم کوير.
– اگه قبل از رفتن يه دفعه ديگه بغلت کنم ببوسمت عصباني نمي شي که؟
– تا حالا دو دفعه اين کار رو کردي، دفعه بعدي اگه در کار باشه نوبت منه نه تو.
فرداش رفتيم طرف کوير، تو مسيري که ماشين مي رفت تکه به تکه ساختموناي خشت و گلي مخروبه بود يا روستاهاي متروک که هنوز آثار محوي از باغها و مزارع مرده از تشنگي دور و برشون ديده مي شد. هيچ آدم يا جونوري نبود. هرچي بود شن بود با بوته هاي خشک خار و درختچه هاي پراکنده تاغ که يکي دو متر بيشتر قد نمي کشن ولي ريشه شون تا عمق بيست و چند متر پايين ميره واسه يه قطره آب. به جايي رسيديم که ماشين جلوتر نمي رفت و ادامه مسير فقط با شتر عملي بود. جلو رفتن تو بيابوني که به هلاک آباد معروف بود سوار موجودي ماقبل تاريخي که ميتونه بيش از يک ماه آب نخوره قدرت طبيعت و ضعف آدما رو خوب نشون مي داد. شکل تپه هاي شني با خطوط منحني بي انتها و شنهاي رواني که اجازه نمي دادن هيچ چيزشکل ثابتي داشته باشه از بيکراني، شرايط مرگ و زندگي ترکيبي خلق کرده بود حيرت انگيز. دراعماق کوير هم پس مانده هاي پلاستيکي تک و توک ديده مي شد که بادهاي بي قرار نمي دونستن کجا گم و گورشون کنن تا ما از گندي که به اين تابلوي شگفت انگيز زده و مي زنيم بيش از اين شرمنده نشيم. کوير مثل دريا با چشم انداز بيکرانش به آدم فرصت ميده از خودش بياد بيرون و به چيزهايي غير از خودش فکر کنه. واسه همينه که وقتي به دريا يا کوير ميريم با حس متفاوتي بر مي گرديم.
از کوير يه مشت شن نرم هلاک آباد رو با خودم آوردم. هر وقت به ذرات بي شمارش که هر کدوم شکل متفاوتي دارن نگاه مي کنم خودمو به همون کوچيکي و گمشده در اقيانوس شن مي بينم.
موقع خدا حافظي و برگشت به تهران به نوبت همديگه رو بغل کرديم بوسيديم. بهاره خودش اومد سمت من و طولاني تر از دفعه قبل تو بغلم موند تا به همه اعلام کنه که اتفافي در حال افتادنه.
برنامه م اين بود هر طور شده بهاره رو ترغيب کنم واسه ادامه تحصيل بياد تهران. در مدت يک سال خورده اي بعد از اون سفر، تلفن و نامه نگاري با بهاره، حميد و مامان مهري يه کار دائمي بود. هرشب روياي وصال بهاره مونس دايمي م بود که مي بوسيدمش، باهاش نجوا و عشقبازي مي کردم و در آغوشش به خواب مي رفتم.
پدرم دردسر ساز شده بود. از درد آرتروز به ترياک پناه آورده بود که نمي تونستم شاهدش باشم. بايد ازش جدا مي شدم و واسه خودم خونه مي گرفتم. براي خريد مغازه پيشنهاد هاي خوبي از طرف بنگاه ميومد. همه طالب تغير کاربري از لوازم تحرير فروشي به خرازي، فست فود يا لباس فروشي بودن. مي گفتن درامدش چند برابره. با خودم گفتم چرا خودم اين کار رو نکنم؟ با وکالتي که از پدرم داشتم چند ماهي دنبالشو گرفتم تا مغازه تبديل شد به لباس فروشي. واسه اجاره با همون مستاجر قبلي که آدم درستي بود کنار اومدم. درآمد مغازه چند برابر شد و تونستم يه خونه تميز اجاره کنم. به بهاره مژده دادم که مي تونه مستقل توش زندگي کنه، حتا مستقل از من.
– اگه بيام تهران نه به خاطر خونه است و نه براي دانشگاه.
– قول ميدم کاملا” مستقل و آزاد باشي.
– اينارو که الان هم دارم، بعلاوه مامان و حميد.
– مامان و حميد که سر جاشون هستن، اون گوشه ها يه جايي هم واسه من ميزاري که؟
– تو همين حالاشم خودتو جا کردي با دوتا پارتي بدتر از خودت که هي بهم سرکوفت ميزنن که چرا اينقدر تو رو ميچزونم. شايد از دست اينا فرار کنم بيام تهران.
– پس زودتر فرار بزرگت رو شروع کن. تابستون نزديکه، سه تايي بياين تهرون سنگامونو وابکنيم. گوشي رو بده به مامان تا رسما” دعوتتون کنم.
– خودم بهش مي گم.
– امشب يه جشني مي گيرم. کسي رو که ندارم، ميرم با پدرم يه پيکي ميزنم که اونم تو خوشحاليم شريک شه.
– سهم ما رو هم نگهدار، يه وقت بي جنبه بازي در نياري.
– ببين کي داره ما رو نصيحت مي کنه، سردسته دختران افراطي!
شب قضيه رو به پدرم گفتم. ضعيف شده بود و احساساتي. از خوشحالي به گريه افتاد: خوشحالم که داري سر و ساموني مي گيري. من پدر خوبي نبودم. وقتي مادرت رفت منم مردم، روحيه م با اون رفت. اگه اين مغازه نبود نميدونم چي سرمون ميومد.
رفت بطري اي که واسه روز مبادا قايم کرده بود آورد و جامي زديم تا گذشته رو فراموش کنيم، البته فقط براي ساعتي.
روزها به سرعت برق گذشت و سومين روز بعد از اومدنشون به تهران مراسم نامزدي برگزار شد. بهاره تو لباس سفيد و آبي کمرنگي که تنش بود مثل الماس مي درخشيد.
پدرم گفت: تقدير اين بود که قبل از مردنم خوشبختي پسرمو ببينم.
مامان مهري: از وقتي ده سالت بود ميدونستم دوماد خودمي.
حميد: طبيعت سازش رو واسه همچين مجلسي کوک کرده بوده و ما نمي دونستيم.
بهاره: خواست خدا بوده، هرچي هم بعدا” پيش بياد باز خواست اونه.
– لابد منم اين وسط چوب الک دولک بودم که خود به خود پرت شده طرف بهاره. يعني اين همه پافشاري و سماجتي که به خرج دادم تا بهاره رو اونجوري که هست درک و جذب کنم کشک بوده. آره مي دونم، مي گين همين هم کار تقدير طبيعي يا الهي بوده، پس اعتراف کنين که من شايسته ترين بنده خدا يا نماينده طبيعت بودم که به بزرگ ترين آرزوم رسيدم.
همه خنديديم و سرخوشانه حلقه هايي رو به انگشت هم کرديم که کمترين اعتقادي بهشون نداشتيم، البته منو بهاره و حميد.
اون شب اولين شبي بود که من و بهاره مي تونستيم تو يه رختخواب بخوابيم. بهاره تو لباس خواب صورتي رنگي که پوشيده بود چنان خواستني بود که بايد همه اراده اي که داشتم به کار مي گرفتم تا حريص و بي جنبه ديده نشم. مشروبي که خورده بوديم تا حدي گستاخمون کرده بود ولي هنوز جرئت عشقبازي نداشتم.
– هنوز نمي فهمم تو که منو ميشناختي چرا اينقدر طولش دادي تا بهم بعله بگي؟
– مطمئن نبودم، درسته که مي شناختمت، ولي يه پسر بچه با يه آدم بالغ فرق داره. دخترا اينقدر “عزيزم قربونت برم” ميشنون که واقعا” نمي دونن چيو باور کنن. منم که بدتر از همه.
– به نظرم حق دارن.
– شايد اينجوري خيلي فرصتاي واقعي هم از دست بره. آدم چه ميدونه.
– مال ما که از دست نرفت. خب، حالا عروس خانم تو کدوم برج نشستن که همون جا خدمت برسيم؟
– زندگي با افراط بهتر مي چسبه، از در افراط بيا تو از دروازه لذت عبور کن.
– همه وجودتو به افراط ميخوام، مخصوصا” اون نگاهت رو که مثل آتيش آدمو داغ مي کنه، مي گه لباتو ببوسم، ميگه همچين محکم بغلت کنم که بدنامون با هم ترکيب شه، تو يه تيکه از وجود من بشي، من يه تيکه از تو که هيچ قدرتي نتونه جدامون کنه. نه، قبلش بايد يه کار ديگه بکنم، بايد گازت بگيرم، لباستو پاره کنم، گيساتو بکشم بعدش با قدرت برم سر اصل مطلب… چطوره؟ دوزاژ افراطش کافيه؟
– واقعا” خنگي ها! گفتم افراط، نگفتم وحشي بازي.
پيرهنمو از سرم کشيد بيرون. دست انداخت گردنم، گوشش رو چسبوند به سينه م.
– دلت حرف منو بهتر مي فهمه. ببين، داره بيشتر و بلندتر از قبل تاپ تاپ ميکنه. اين تاپ تاپا واسه منه. برام افراطي شده.
همونجوري که به سينه م چسبيده بود به پشت خوابيدم. حالا خودمم صداي قلبمو مي شنيدم. با موهاش بازي مي کردم با حسي عميق از لذت و آرامش. جسم و روحمون با هم يکي شده بود بدون نياز به هيچ زور و تقلاي خشني. دلم ميخواست همون موقع برم بالاي بلندترين برج دنيا با صدايي که همه بشنون فرياد بزنم: اي همه مرداي عالم، خاک تو سرمون که دسته جمعي قد يه دختر شعور نداريم، به اندازه يه دختر بي تجربه هم عشق بازي بلد نيستيم. از اين بابت در حد بوفالو عقب مونده ايم.
برگشتم به حال خودم: عزيزم، تو جواهري من خر مهره…
– چرند نگو، من زنم تو مرد، فرقمون فقط همينه. راحت باش، هر کاري دلت ميخواد بکن.
– ميخوام سير تماشات کنم، مثل پرنده اي که بالاي دريا پرواز مي کنه، مثل بادي که آزادانه از روي کوير داغ رد ميشه و هيچ مانعي بينشون نيست.
– اي پسر رمانتيک، پيرهنم نميزاره خوب حست کنم، نميزاره تو هم به چشم چرونيت برسي. کمک کن درش بياريم، احتياجي نيست پاره ش کني!
نشست رو سينه م. پيرهنش رو آروم در آوردم. موهاش پريشون شد تو صورتش. لا به لاي موهاش چشماش برق ميزد. به سينه هاش زل زدم. هيچوقت چيزي به اون زيبايي نديده بودم: چقدر قشنگن. آفريننده ت 16 سال زحمت کشيده تا به اين خوبي از کار درشون بياره.
نوازششون کردم، با بوسه رفتيم تو بغل هم و ذره ذره همديگه رو کشف کرديم تا چيزي از قلم نيفته و کاري ناکرده نمونه. بارها به اوج لذت رسيديم، در آغوش هم نيروي دوباره گرفتيم براي تکرار کشفي که هر بار مزه متفاوتي داشت.
وقتي کاملا” خواب رفت دستام هنوز دور بدنش حلقه بود مبادا اين جواهري که اين همه سخت بدستش آورده بودم و اين همه بهش نياز داشتم از دستم بره. نفس منظمش و صورت آرومش بهم مي گفت که از بودن پيش من راضيه. من که هنوز از رو ابرا نيومده بودم پايين و نمي تونستم بخوابم.
تا صبح بيدار موندم، تو بغلم نگهش داشتم، موهاشو نوازش کردم و بوسيدمش و تکرار کردم: با چنگ و دندون ازت محافظت مي کنم اي آزادترين پرنده.

دوست قد بلند و کون سفید

سلام من امیرحسینم 16 سالمه از خودم اگه بخوام بگم قدی متوسط پوستی روشن و صورتی قشنگ البته تعریف از خود نباشه خو بریم سر داستان من یک شنبه ها و سه شنبه ها میرم کلاس زبان از ساعت 5تا 6.30 من یه هم کلاسی دارم که خیلی باهم رفیقیم و باهم میگردیم اسمش ارمین از دوستم بگم!
اون پوستی سفید قدش یکم از من بلند تر خوشکل و کون واقعا سفید و نرمه و گنده و بدنی خیلی خوبی هم داره ما همیشه بعد کلاس باهم میگشتیم و ما بچه های بودم که اسن حرف بد بزور میزدیم و اصلا اصلا به هیچ وجه فکر سکس باهمو نمیکردیم من هیچی وقت فکر گایدین ارمین نمیکردم تا این که یه روز بعد از کلاس رفتیم یه جا که انگور بچینیم انگور تو یه خونه بود که از دیوارش زده بود برون و خیلی خشمزه بود ارمین با دستاش پرید و دیوار گرفت و پاشو گذاشت وسط دیوار و به من گفت یکم هلم بده من که تا حالا دستم به کونش نخورده بود دو تا دستو گذاشتم رو کونش و خواستم هلش بدم به سمت بالا تا حالا به کونش دقت نکرده بودم دوتا دستام رو کونش بود و داشتم حول میدادم وای چه کونی بود واقعا نرم بود گنده وگرم عجب حالی داد وقتی داشتم هول میدادم هی داشتم کونشو میمالونم و داشتم به بهونه هل دادن با کون همچون بهشتش ور نیرفتم تا اینکه فهمید دارم با کونم ور میرم و قصدم هول دادن نیست اومد پاین و با خنده گفت چه گوهی داشتی میخوری ومن بهش گفتم. کونت خیلی باحال یکم به هم به شوخی فوش دادیم رفتیم به طرف خونه هامون وای از اون روز تمام فکر و ذکرم روی کونه ارمین بود یعنی به هر جا نگاه میکردم اون لحظه ها رو تصور میکردم جلوم چشم میومد اون کونش هی
از اون روز به بعد هی به شوخی به کونش دست میزدم نصفه نیمه چون نمیزاشت (روشلواری دست میزدما)تا این که یه روز بعد کلاس داشتم میرفتیم خونم هوا بارون شدید میومد و تو یه کوچه میون رامو خیلی خلوت بود من خیلی حشری بودم دست زدم به کونش اون دستمو هل داد من هولش دادم به سمت دیوار چسبیدم بهش ( زورش راستش واقعا خیلی کمه)دوتا دستمو چسبوندم به کونش میمالودم اونم هی زور میزد منو از خودش دور کونه ولی میخندیدا فک نکنین تجاوز بود خیلی حال میداد اون دیگه فهمیده بود که نمیتونه فرار که دیگه زور زیاد نمیزد و اجازه میداد کونشو بمالم من خواستم دستمو بکنم تو شلوارش دوباره زور زد و گفت نه دیگه تو شلوارم نه اما من توجه نکردم و دستمو کردم توشلوار و شرتش وای بلخره به کونش رسیدم کونش واقعا نرم بود دست کردم لای کونش سوراخ کونشو لمس کردم وای گرمو خیس خواستم بکونم تو سوراخش که دیدم اصلا اینو دیگه نمیزاره گفتم باشه تو سوراخت نمیکنم یه عالمه با کونش ور رفتم و تو شد خدایشش خیلی حال داد خدافظی کردیم و رفتیم تمام لبام همه خیس اب بود کون داشت بارون شدید میومد وزمین پر از اب بود و منن برای نگه داشتنش خیلی زحمت کشیدم و تو اون اب دویدن اما ارزششو داشت.
اون روز گذشت تا این که فردا اومد به هم گفت یه بار باهات میام پنجا پنجا سکس کنیم……خوب دوستان من دیگه خسته شدم ادامه خاطرممو فردا مینویسم اومید وارم خوشتون اومده باشه.